شماره و گونه بندی:

سرایش/ بیستم و یکم

تعداد بیتها: شعر نو و ترانه

 شماره 35تارنما/

Fenomen nr.: 21

link nr.:35

Antal vers:

 stavanger 07.oct.2015

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به تارنماي گبرياس مهرآيين (حسن خلج) خوش آمديد  Velkommen til Gæbrias Mehrain (Hasan Khalaj)

گمگشته در خود

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

مژه و چشم سیاهت, همه آن نرگس مویَّت

شب تار دلم از یاد نرفت پرتو رویَّت

داد پیغامِ دلش تا بِبَرَد باد به سویَّت

دل ندانست ره دیگر بجز آن نقشه کویَّت

که رسانَد خبر از منزل کویَت, رخ و رویَت

خاوران باد سحرگاه که آمد, بشدم ملتمس او

که کُند گرم دلم فصل جدایی

بِبَرَد داغِ دلِ این دلِ ویران

که بدانی که چنین بود زمستان

رَخت بستی و برفتی و دل از عشق تو فَرسود

در زمستان دلم گرمی و شور و شرری بود

ابر بارانی چشمان من ازعکس تو تَر بود

من فِسُردَم , دم نیاوردم واز هجر تو ُمردَم

ز سخنهای پریشان, همه کفر, ناسخ ایمان

من شکستم ز دل آزاری تو سرو خرامان

شهره گشتم به گداییِ تو و ناله حرمان

یادم آید که شدم ملتمست خار شکستم

شعر گشتم به زبان تا تو بیایی

همه در شهر شکستم تک و تنها

همچو بَرگان خزان زرد شدم, ریخت وجودم

رود طغیانگر بازی طبیعت

ورق برگ مرا ژرف فرو بُرد

من ز نامردی دوران, تک و تنها, مثل گنجشک زمستان

به سر شاخه امید خیالات نشستم

خیس گشتم شب بارانی عشقت

به رهت زار نشستم

خیره بر رهگذران بر سر هر بام نشستم

به هوای گذرت پر بِزَدَم کوچه به کوچه

دهدم جان , کُند آرام دلم, گرچه شکستم

بوی آن رایحه عطر وجودت به وجودم

ز وجود تو شدم, سر چمان, سبزبِرَستَم

یادم آید ماه دی فصل زمستان شب تارم

تو خدا گشتی و من بنده به دنبال تو گشتم

گل امید دلم از نَفَس و بوی تو رویید

با من از عشق بگفتی که همه جمله سراب است

همه آبست, همه خوابست, دروغ است و نقاب است

همه بن بست و شکست است, فریبست و تملّق

درد و بیماری و اندوه,ره یکسویه و پر پیچ و شکنج است

دامنت خالی و درویش و گدایی

کِی توانی که نشینی به خدایی

عشق بی زر همه افسانه ایام قدیمَست

عشق به اقلیمِ گدا راه ندارد

دل او آه ندارد, خانه چون شاه ندارد به دلی راه ندارد

عاشقی شور و شَرِ فصل جوانیست

زر و زور است و رخ و مکنت و پول است

کاسه عشق گدایی به سر کوی دگر بر

تو ز دامان دلم سخت حذر کن

 

 

هر چه گفتی, بشنیدم, بشکستم, به تمنای نگاهی بنشستم

دلم از غم بگرفت, آه کشیدم

همه شب بغض دلم ریخت به دامان

همه امید من از عرش فرو ریخت

همچو بهمن به سرازیری دل سخت شکستم

که چه شد چرخ بیکباره عقب رفت!؟

جاودان دوستی و وعده هزاران

چو سرابی به بیابان و خزان رفت

همه آن وعده پیمان و رفاقت, باورم شد به حماقت

بُهت و اندوه مرا کرد در آغوش

خیره گشتم که ببینم

شاید آن کس تو نباشی

در نگاه تو شدم خیره ندیدم

دگر آن گرمی چشمان سیاهی

که در اعماق نگاهش

چشمه مهر و صفا بود

که تو در دام رغیبی و من آن عاشق مستم

من ز چشمان دلت, برق نگاهت همه خواندم

من از آن کوچه گذشتم, همچو پیمانه شکستم

دل من خون و دلت در گِرو عشق حریفان

من به پای تو نشستم, چو می جام به سنگی, خُرد گشتم بشکستم

به حریفان جوان, صاحب مکنت چه توان کرد

شکنی دل, شکنندت, شِکَناندی و شکستم

روزگار بازی داد و سِتَد است باش و نگه کن

تو چو مرغان نگرانی و من آن آهوی مستم

با که هستی و نشستی, همه خوش باش به مستی

من در این دام بیوفتادم و رَستَم, من در این راه شکستم

یا تو در دامی و یا دامگه صید و شکاری

چو خزان شد نَخَرنَدت, تو به گلرزار نمانی

شده ایی دام دل و در پی دلهای جوانی

تو دل خسته چه دانی,که سخن سخت بِرانی

آه از آن فصل خزانی که به تعبیر تو شد غم

 

نکنم سجده به هر خُرده خدایی

منِ درویش گدایم, نکنم عشق تو را باز گدایی

دارم این کلبه ویران که ندارد به تو جایی

بالش زیر سرم نرم ز وجدان

عشق گنجینه ذات است و وجودست

همه انسانیت و بهره و سودست

در ترازوی دلت عشق به زر, گر توخریدی

بفروشند تو را مفت به سودی

گر چه درویشم و گَر خُرد و فقیرم, بوریا گشته زمینم

عشق را بر همه عالم نفروشم, من همینم, من همینم

ای که عشق را به جوانی و زری معامله کردی

خانه ات ابری و سست است, چو گَردی

 

تو مرا سخت برنجاندی و راندی

دلم از غم بگرفت, بغض سرایم خفقان کرد

در زمان زر و زوریم و کِشَند عشق به میزان

این چه رسمیست که معشوقه به عاشق بتوان کرد

 

ذات انسان چه شد اینسان به فنا رفت

دور شد از خود و در قعر نهان رفت

چرخه راه تکامل به پشیزی

از خدا دور شد و با دگران رفت

 

ذات ایزد همه عشق است, آفرینش همه عشق است

دوستی سنبل عشق است, مهر سرچشمه عشق است

آشتی مهر و صفا عَرش تمدن, به هوس نیست به عشق است

 

من ز دامان تو کردم حذر ای سر خرامان

دور گشتم ز بَرَت رفتم و رفتم

ره دل باز گرفتم, درخیابان دلم گم شدم از خانه خرابی

به بیابان و, ره رو به سرابی

در هر خانه زدم بهر نشانی

به در خانه یزدان که رسیدم

شکل خود را چو خدایی رخ هر آیینه دیدم

من اهورا و خدا وهمه نامش

به رخ عشق کشیدم

گبریاس مهرآین/ 07.10.2015

 

خانه       صفحه حسن خلج       CopyRight©Flexiservice.no 2014    E-mail     Home   Contact person: (0047) 41 47 48 42